میدونم که خیلی وقته سری به خلوتم نزدم. اونقدر مشغله درسی و کاری و صد البته زندگی مشترکم زیاد بوده که فرصتی برای گذراندن در خلوتم پیدا نکردم.
دیروز در دانشگاه پروژه عظیمی رو من و یکی از همکلاسیهایم ارائه دادیم که در نوع خودش بی نظیر بود.
دو نفر بودیم که باید روی این پروژه کار می کردیم و مثل اغلب پروژه های قبل، این من بودم که به تنهایی تمام بار رو بر دوش کشیدم و در آخر به نام هر دویمان تمام شد.
یک هفته تمام، فکر و ذهنم را درگیر خودش کرده بود. اونقدر درگیر بودم که دست چپم بی وقفه در آن ایام از فشار عصبی درد میکرد.
دیروز وقتی اسلاید آخر را با موفقیت توضیح دادم و درست وقتی که همکلاسی هایم برایم دست زدند و از انتهای کلاس صدای ناآشنایی بلند فریاد زد عالی بود، درست در همان لحظه از شدت خستگی و فشار روحی و روانی فروریختم. همه در شگفت بودن که چقدر روی این پروژه وقت گذاشته بودم و برخلاف انتظارشان که باید پس از تحسین های استاد و حضار ، از خوشی در خود نگنجم من آنقدر خسته بودم که نمی توانستم حسی به نام خوشحالی را نشان دهم.
وقتی در جای خود آرام گرفتم به یکباره غم عظیم و پوچی مطلقی تمام روح و جسمم را
برچسب:
نویسنده: پرهام کمالی
تاريخ: پنجشنبه
2 دی
1395 ساعت: 0:46